تبليغاتX
دختر شعر
دلگیر من ها
 

خيلي بد بود ! خيلي خيلي بد بود ! خيلي خيلي خيلي بد بود .

نميدونم كدوم ديوونه از مرگ استاد رضوي خوشحال مي شه .

هركي بوده خيلي ديوونه بوده خيلي خيلي دیوونه بوده . ديوونه بوده ولي نه از اون ديوونه هاي مثل مجنون از اون ديوونه هاي مثل صدام .

آخه يكي نيست بگه آخه آدم عاقل ! اينم طرز شوخيه ! خبر پخش كني كه يه نفر مرده ؟

همه ناراحت شدن من هم بيشتر . آخه اين جا توي يه كشور غريب ، خوندن خبر يه دوست اونم كسي مثل محسن رضوي خيلي حس بديه !! روزم خراب شد !! خيلي تلاش كردم تا ببينم خبر چه قدر حقيقت داره ولي همه شواهد نشوني از درست بودن اون مي داد . وقتي  آقاي رضوي به روز كرد انگار يه انرژي فراوون ريختن تو تنم دوباره  كه شد اشك و زد بيرون !

 

داخل  مطلب استاد  يه لينك بود كه دوستي به نام امين  متني در همين باره نوشته بود . اين متن رو از وبلاگ در هم پچيده بخونين .

 

و نقل است اندر وبلاگی از حرام زاده ای شیاد، که امیر محسن رضوی را دیدم به کران رودخانه ی خشک می رفت با بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مطربان و خوردنی و شراب(یعنی همان رنوی زرد رنگ) و کسی را خبر نه. 
همینطور میرفت که ناگاه رودخانه ی خشک قدرت نمود و رنوی ۵ را به دیوار بلوار کوفت که هیچش نماند جز یکی آچار چرخ!! امیر را ضربه به مغز خورده دیدم و سخت درد می کشید فی الفور آمبولانس را آگاه ساختم لیک نقصان کرد و نیامد تا نصف الساعت بعده. او را به رسولان سپردم، تا به تیمارگاه نمازی رسانیدند و امیر جان بداد...
بانگ هزاهز و غریو از خیل شاعران و کاتبان و دبیران و دیوانیان و اینترنت گران بر آمد چنانکه از ذوق هر کدام یک دوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود آمفاکتوست شوند!
هنر آن بود که خواجه خلیل شفیعی تلفنی ندیمان او را در گرفت! 
امیر رضوی را یافت آنجا بر زبر نشسته، پیراهن توزی،محنقه در گردن و عقدی همه کافور و خواجه حسن شاهی -دبیر دیوان تولید صدای جمهوری اسلامی ایران مرکز فارس - آنجا نشسته و امیر شعر همی خواند خواجه گفت: «و ای نعیم لا یکدره الدهر» تو زنده ای؟ گفت مگر می باید نباشیم
خروش و دعا بود از لشکری و کشوری و چندان صدقه دادند که آن را شمار نبود 

اما بشنوید از حال شاعران:
حکیم محمد حسین بهرامیان را رسول (همان موبایل) خبر آورد که در راه شیراز است تا امیر را به دست خویش در گور گمارد!
شیخ کوهمال جهرمی چنان غضب ناک می آمدی که نمانده بود متقاطع گردد!!؟
گویند خواجه فخرالدین زارعی نژاد به دروازه قرآن رسید که چون خبر سلامت یافت نماز شکر کرد!
خواجه حمید روزیطلب چون این بدید مرا خواند و کیسه ها داد و مرا گفت:«بستان در هر کیسه هزار مثقال زرپاره است و زرهاست که پدر ما رضی الله عنه در آمد تا در غزو قزوه و کافی در جشنواره ی شعر فجر ظفر حاصل شده و حق السکوت ستانده و بگداخته و پاره کردیم و سکه ها ساختیم و حلال ترین مال هاست و در هر کنگره ما را از این بیار تا اگر صلتی خواهیم کرد تکرار می شود اگر صلتی خواهیم کرد که حلال بی شبهت باشد، از این فرماییم، می شنویم قاضی خانواده، عبد الحمید رحمانیان سخت تنگدست است و از کسی چیزی نستاند و اندک مایه ضیعتی دارد در معالی آباد کوی پزشکان یک کیسه بدو باید داد تا خویشتن را ضیعتکی حلال خرد و فراخ تر بتواند زیست و ما حق این نعمت تندرستی که امیر باز یافت لختی گذارده(؟) باشیم»
کیسه ها بستدم و بنزدیک او رفتم گفت:«این صلت فخر است حاشا و کلا! نستانم مگر بانکی آن! که غیره ی آنرا کرمی نیست»گفتم:«سبحان الله زری که خواجه از قزوه ی کافی(؟) حق السکوت گرفته و به شمشیر لخت لخت ساخته و بانک، ستاندن آن حلال داند، خواجه نستاند؟ اگر نمی خواهی آنرا نزد خود نگاه دارم» گفت:«خوب،، بده»!!!!!!!!!!
و هاشم کرونی شاعری بود سخت جگر آور(؟) هنگام که اخبار مرگ امیر رضوی چونان نقل و نبات بر آنتن موبایل شاعران - کثر الله فی ید ما بقیه - رد و بدل می شد سکوت اختیار نمود! و چون خبر بشنید جزع نکرد چندان که شاعران ـ صلت نستانده ـ کنند بلکه بگریست به درد و همی گفت: «لله دره» "بزرگا مردا که محسن رضوی بود" نه از خبر مرگش چیزی عاید ما شد و نه از خبر زنده بودنش صلتی!!

 

+ نوشته شده در  Thu 25 Jan 2007ساعت 10:53  توسط آنا تهرانی  |